مرضیه کشکولی

پرنده های آبی رسالت خود را به گوش همه می رسانند.

هر کسی که به او مشاوره می دهم، یک تجربه جدید در زندگی من است.

در مورد پرنده های آبی ذهنیت خود را برای ما بیان می کنید؟

چیزی که من می دانم برای پرنده های آبی هدفی به عهده شان است که این هدف را باید در تمام دنیا گسترش دهند. حال ممکن است این هدف راجع به سلامت باشد یا می تواند در مورد اقتصاد باشد و یا غیره. این پرنده های آبی در کل دنیا می گردند تا هدفشان را به گوش همه برسانند.

اولین باری که پرنده آبی بودن را حس کردید چه زمانی بود؟

اولین بار، روز اول کاری من بود. حس کردم که تمام افرادی که از جلو من رد می شوند یک نیازی دارند که خودشان نمی دانند، حس کردم باید بروم و جلوی راهشان را بگیرم و بگویم آیا می دانید چرا من اینجا ایستاده ام؟ به این دلیل که آنها بفهمند چه اتفاقی برای آنها در حال رخ دادن است، اینکه داشتن یک زندگی ماشینی را ادامه می دادند، صبح از خواب بیدار می شدند، از خانه بیرون می آمدند و کار می کردند، زندگی می کردند، یک زندگی خیلی روزمره و بعد دوباره می خوابیدند و فردا دوباره شروع می شد. حالا من باید به آنها می گفتم که از این زندگی خود و لحظاتی که در کنار خانواده خود هستید، به بهترین شکل لذت ببرید.

اولین مشتری که ملاقات کردید را به یاد می آورید؟ چه صحبت هایی با او داشتید ؟

اولین مشتری که با او برخورد کردم، انسان بسیار سر سختی بود، من روز اول کاری‌ام سراغ غول آخر رفتم. خیلی سخت بود و مدت زمان زیادی را برای او گذاشتم اما از تک تک لحظه ها لذت بردم. برای او محصول و چیزی که داشتم توضیح می دادم یک چیز جدید بود و تا بحال آن را از نزدیک ندیده بود. لذتی که بردم این بودکه در هر لحظه ای که من را به چالش می کشید می توانستم پاسخی برای نیاز او به درستی بدهم و می توانستم بگویم این فکری که می کنید درست است، اما محصول ما این تفاوت را دارد و شما تا به حال این را تجربه نکرده اید و توانستم او را با این خدمت جدید آشنا کنم و به سمت استفاده از آن راهنمایی‌اش کنم.

هنگام فروش به مشتری حس مشتری را درک می کردید ؟

حس مشتری این بود که آیا صحبت های من واقعیت دارد؟ آیا من دارم بازار گرمی می کنم، آیا دارم واقعیت را به او می گویم؟ تا جایی که بلاخره توانستند به من اعتماد کند و از این خدمت استفاده کنند.

شما چه نوع ارتباطی با مشتری دارید؟ می خواهید چیزی را به او بفروشید یا می خواهید به او کمک کنید ؟

ارتباط من با مشتری صمیمانه است، در واقع حس می کنم که من دارم به او کمک می کنم و به او دریچه جدیدی از زندگی را نشان می دهم که باعث می شود زندگی اش بهتر شود، من یک حس صمیمانه با او دارم و از این حس صمیمی که با مشتری دارم خیلی لذت می برم.

این حس لذت و اعتماد را در مشتری هم حس می کنید؟

احساس می کنم که مشتری به چشم یک بازاریاب یا به چشم یک فروشنده به ما نگاه نمی کند ، به چشم کسی نگاه می کند که می تواند اعتماد کند که از این خدمت استفاده کند یا خیر و اگر هم تمایل نداشته باشد در ذهن او چیزی را روشن کردم که در آینده حتما به آن بیشتر فکر می کند. من فکر می کنم صد در صد در ذهن مشتری می مانم. فروشندگی کار سختی است زیرا با انسان های مختلفی سر و کار داریم. هر شخصی یک تفکر و یک دیدگاه و نظری دارد و شما اگر بخواهید با هر کدام از این دیدگاه ها و طرز فکر ها، با هر شغلی با هر طرز زندگی که روبه رو می شوید تائید همه را داشته باشید، قطعا کار بسیار سختی است.

تا به حال شده به خاطر این سختی ها نخواهید ادامه دهید؟

هر چه بیشتر سخت می شود احساس می کنم که من دارم قدرتمند تر می شوم، هرکسی که می توانم او را مجاب کنم ، هر کسی که با او صحبت می کنم، یک تجربه جدید در زندگی من است. اولین بار فکر می کردم که نه این کار من نیست و من نمی توانم در این کار موفق شوم. ولی اولین نفری که خرید کرد، احساس کردم که او نمی دانست چه خبر است و این من بودم که باعث ایجاد تغییر در زندگی او شدم و او را متوجه یک ضرورتی کردم. پس من بهترینم و توانستم موفق بشوم حتی در کاری که تا بحال هیچ تجربه ای در آن نداشتم. قدرتمند تر شدم به این دلیل که توانستم مردم جامعه‌ام را هرچه بیشتر به سمت سلامتی راهنمایی کنم.